خلوت گاه خیال
|
1 - براي همديگر وقت صرف مي كنيم .
با سلامی به سرسبزی باغ آرزوهایتان تنها کسی که در زندگی مرا شاد می کند کسی است که به من می گويد: تو مرا شاد می کنی. ای همه من! وقتی تو آمدی دلم به رویت خندید!اندوه تنهاییم در زلال چشمه های نگاهت خود راشست و سِحر جادوی حضورت مرا به یادم آورد . تورا وقتی یافتم که همه حجره های دلم به عطر نام تو معطر شدند و نفس نفس ، حضورت را با دم و بازدم حس میکردم و به خاطرِت جان می سپردم ! تو در شبستان خیالم نازل شدی ! طعم دعاهای اجابت شده ام بودی ، اولِ روشنی و آغاز تَبَم بودی .. از پشت پرده لرزان اشکهایم دیدی که قابل بودم پس به حریم خلوتم پا گذاشتی ! ای همه من ! وقتی تو آمدی روی حریر برف تازهِء بر زمین نشسته پا گذاشتم تا از چشمهای تَرَم به شوق دیدارت گل ببارم ! دیدی که کبوترهای حرم دل ، چه معصومند و بر سر هر سفره ای که به سخاوت گشوده باشند ، بی دعوت می نشینند و یقین دارند میزبان عاشق است و من عشق را می شناختم ! همان حسِ تازهِ رسیدن ، که بی تابِ بخشش بود ! همان نوازشی که بر سر شاخه های لختِ درختان ، جاپای جوانه های مشتاق رویش را لمس میکرد . همان عطر آشنایی که دل زمستان را گرم میکرد. ای همه من ! وقتی تو آمدی ، دیدی که من عاشقم ! فریاد میزنم و کوچه های برفی را از خواب بیدار میکنم . میخواهم به دلکوبه های من گوش بسپارند و همراه من چرخ بزنند، همهء آوازهای خفته در رگ درختان خوابزده ! ای همه من ! کجا می گریزید؟! عشق سهم ماست ! این دست را هر جا به سمتت جاودانگی را پیشکش میکند بگیر و رها مکن ! ای همه من ! وقتی که تنهایی مجالی شد تا تو را بیابم ، وقتی سکوت شبانه ام فرصتی شد تا صدای قدمهای نورانی ات را بشنوم ، وقتی دور از های و هوی مشغله ها بر قلبم فرود آمدی ، از آن پس دریافتم که زندگی خط فاصله ای است از اینجا تا ابدیت ، لحظه ها کوتاه نیستند و هر لحظه با حضور عشق عمری به بلندای عمر زمینیان دارد و قدرتی به عظمت خواستن و توانستن ! پس از آن روز دریافتم که سخت ، سخت نیست اگر تو نرم باشی ! و هرگز سختی نمیتواند بر نرمی غلبه کند . دریافتم که عشق نرم است و میتواند بر هر کینه و عداوتی غلبه کند . مهربانی ، نرم است و میتواند خشونت را مغلوب کند . صبوری نرم است و میتواند بر رنج پیروز شود . ای دوست عاشق شو گویا هرگز کسی دلت را نشکسته! و زندگی کن گویا بهشت اینجاست... مظاهر
ياد دارم يک غروب سرد سرد مي گذشت از توي کوچه دوره گرد. «دوره گردم کهنه قالي ميخرم کاسه و ظرف سفالي ميخرم دست دوم جنس عالي ميخرم گر نداري کوزه خالي ميخرم» اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهي زد و بغضش شکست. «اول سال است؛ نان در سفره نيست اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟» بوي نان تازه هوش از ما ربود اتفاقا مادرم هم روزه بود صورتش ديدم که لک برداشته دست خوش رنگش ترک برداشته سوختم ديدم که بابا پير بود بدتر از آن خواهرم دلگير بود مشکل ما درد نان تنها نبود شايد آن لحظه خدا با ما نبود باز آواز درشت دوره گرد رشته ي انديشه ام را پاره کرد «دوره گردم کهنه قالي ميخرم کاسه و ظرف سفالي ميخرم دست دوم جنس عالي ميخرم گر نداري کوزه خالي ميخرم» خواهرم بي روسري بيرون دويد. آي آقا ! سفره خالي مي خريد . . . .؟ ! ؟
سلامی به ارزش دوستیهای دیرینه به همه شما دوستان عزیز
بیاید به جای بد گفتن از تاریکی شمع روشن کنیم! شمع روشن کرده ام برای تاریکی راهم...شاید هم به خاطر تاریکی دلم...دلی که به هر دری میزند و همچنان در تاریکی مطلق به سر می برد و راهی یکتا را نمی تواند تشخیص دهد...تاریک است... در سیاهی حاکم بر دلم می ترسم از گمراهی...از سکون...از بازگشت و از فقدان... جاده است جاده ای خاکی...جاده ای که ابتدایش ازل و انتهایش ابد است... جاده ای که ابتدایش علامت سوالی گره بزنی و انتهایش خودت را باز کنی... و من همچنان به جای بد گفتن از تاریکی ! شمع روشن میکنم
پرنده نیز عاشق بود ********** زنده وار چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشته ست تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟ که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم با همه التماس من نشد دیگه نره سفر شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم نه این که من نخوام برم نذاشت گلهارو ببینم نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم اما نشد ، اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا ندیدم عجب چشای روشنی باور نکرد یه موجشو به صدتا دریا نمیدم یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون بگه من کجا و دیوونگی چه جوری به حرفش گوش کنم اون گفت بچسب به زندگی خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم نشد یه بار برسم به آرزوهای محال یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره نشد بپاشم زیر پاش عطر گل محمدی نشد بهم جواب بده حتی بهم بگه بدی نشد دوستت دارم بگه به من که نه به دیگری نشد یه بارم رد بشه از روی شعرا سرسری نشد یه کاری بکنه که بدونم دوستم داره آتیش گرفتم و یه بار نگام نکرد بگه آره نشد یه بار حرف بزنه نزاره پای سرنوشت نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت نشد بشه یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم نشد بره نشد نره نشد بخواد نشد بیاد نشد ولی شاید بشه واسم دعا کنید زیاد از شما پنهون نکنم یه حرفهایی بهم زده گفته همین روزا میاد اما هنوز نیومده قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدا شما قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدا شما
عشق یعنی ... نتونی صبر کنی تا کسی شما رو به هم معرفی کنه عشق یعنی ... همون سلام اول. عشق یعنی ... چیزی مثل تنفس در هوای پاک کوهستان. عشق یعنی ... یک موهبت طبیعی که باید اونو پرورش داد. عشق یعنی ... به هزار زبون بهش بگی دوستت دارم . عشق یعنی ... انفجار احساسات. عشق یعنی ... وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیری. عشق یعنی ... جذب شخصیتش بشی. عشق یعنی ... وقتی تو از اون بخوای که مرد زندگیت بشه. عشق یعنی ... ترا ببخشه و یه فرصت دیگه بهت بده. عشق یعنی ... وقتی من و تو ما می شیم عشق یعنی ... حاصل جمع دو انسان عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که مواظب هیکلت باشه عشق یعنی ... مایه قوت قلب عشق یعنی ... شادی و نشاط عشق یعنی ... کسی که دلتو می بره عشق یعنی ... جواهر قیمتی خودتو به دست بیاری. عشق یعنی ... غذا رو شریکی خوردن. عشق یعنی ... توی ذهنت خودتو با اون مجسم کنی. عشق یعنی ... وقتی توی انتخابت شک نداری. عشق یعنی ... فرار کردن به دنیای خصوصی خودتون. عشق یعنی ... هر روز به بهونه ای جشن گرفتن. عشق یعنی ... در موفقیت هم شریک بودن. عشق یعنی ... خاطرات خوشی را که با هم داشتین بشماری تا خوابت ببره. عشق یعنی ... عکس عشقت یه جایی جلوی شماته. عشق یعنی ... بوی عطرش از خاطرت نره. عشق یعنی ... از خودت بپرسی چرا دم به ساعت بهت زنگ نمی زنه. عشق یعنی ... وحشتی از بودن با اون نداری. عشق یعنی ... خوبی هاشوهم درکنار بدی هاش ببینی. عشق یعنی ... یه عالمه حرفو با یه اشاره گفتن. عشق یعنی ... یه کیک خونگی برای روز تولدش. عشق یعنی ... تمام توجهت به اون باشه. عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه. عشق یعنی ... هلش بدی توی مسیر درست. عشق یعنی ... گرفتن یه پرستار برای بچه عشق یعنی ... یادت نره که هر کسی باید بتونه عقیدشو بگه. عشق یعنی ... توی پرداخت صورت حساب کمکش کنی. عشق یعنی ... یه قرار ملاقات خیلی مهم. عشق یعنی ... با هم تاب خوردن. عشق یعنی ... چیزی که کمک می کنه تا دل شکسته رو دوباره درمون کنی. عشق یعنی ... با هم ارتباط قلبی داشتن. عشق یعنی ... با هم موسیقی رمانتیک گوش دادن. عشق یعنی ... یکی همیشه با یه کادو و هدیه کوچولو بیاد. عشق یعنی ... بعضی وقتا بی حوصله شدن. عشق یعنی ... روی هم اسمهای قشنگ گذاشتن. عشق یعنی ... چیزی که شما رو ثروتمندترین آدمای روی زمین می کنه. عشق یعنی ... اولین کسی که زنگ میزنه ببینه تو رسیدی خونه یا نه. عشق یعنی ... از اینترنت بیرون اومدن وکامپیوتر رو خاموش کردن و با هم به گشت و گذار رفتن. عشق یعنی ... وقتی نشونه ها امید بخشن. عشق یعنی ... شمع ومهتاب وستاره ها. عشق یعنی ... وقتی دل پادشاهی می کنه. عشق یعنی ... وقتی اطمینان پیدا میکنی که اون مرد دلخواهته. عشق یعنی ... وقتی مردی به دختر دلخواهش برمی خوره. عشق یعنی ... کم کردن فاصله ها. عشق یعنی ... کلید یه رابطه محکم عشق یعنی ... دو تایی سوار یه ماشین قوی توی پستی و بلندی ها. عشق یعنی ... همیشه برای زنگ زدن به هم وقت پیدا کنید. عشق یعنی ... برای تولدش درست همون چیزی رو که دوست داره بهش هدیه بدی. عشق یعنی ... دلت بخواد هدیه ای به اون بدی که مثل یه گنج نگهش داره. عشق یعنی ... به اون نشون بدی که واقعا درکش می کنی. عشق یعنی ... وقتی با هم مشکل پیدا می کنید به حرفای هم خوب گوش کنید. عشق یعنی ... وقتی باهاش قرار داری حسابی به خودت برسی. عشق یعنی ... مثل توی قصه ها رمانتیک بودن. عشق یعنی ... براش یه نامهء رمانتیک بفرستی. عشق یعنی ... بعضی وقتا دل همدیگه رو شکستن. عشق یعنی ... احساس کنی که همهء دور و برت روعشق گرفته. عشق یعنی ... چیزی که از کلمات قویتره. عشق یعنی ... روی دریای خوشبختی شناور بودن. عشق یعنی ... بعضی وقتا جز ماه غمزده همدمی نداشته باشی. عشق یعنی ... جادوش کنی. عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که لحظات قشنگ زندگیت رو باهاش شریک بشی. عشق یعنی ... وقتی توی دنیا هیچ چیز جز خودتون دو تا اهمیت نداره. عشق یعنی ... دو چهره خندون. عشق یعنی ... یه بازی که تمومی نداره. عشق یعنی ... چیزی مثل برنده شدن توی بازی. عشق یعنی ... وقتی شب مهتاب برات شعر می خونه. عشق یعنی ... احساس کنی پاهات رو زمین بند نیست. عشق یعنی ... به جای اینکه بره ها رو بشماری آنقدر به اون فکر کنی تا خوابت ببره. عشق یعنی ... حرفشو باور کنی. عشق یعنی ... تو گوش هم زمزمه کردن.
امان از دست آقایون !!! چرا مردها داراي وجدان پاکي هستند؟ به اين دليل که هيچ گاه از آن استفاده نمي کنند! اگر يک مرد و يک زن با هم از يک ساختمان 10 طبقه به پايين بيفتند کداميک زودتر به زمين ميرسد؟ خانم، چرا که آقا راه را گم مي کند! چرا مردها هميشه خوشحالند؟ چون آدم هاي بي خيال فقط مي خندند! چرا روانکاوي مردها خيلي سريع تر نسبت به خانم ها انجام مي پذيرد؟ زيرا هنگاميکه زمان بازگشت به دوران کودکي فرا مي رسد، مردها همان جا قرار دارند! شما نمي توانيد يک کلمه از حرف هاي آنها را باور کنيد و هيچ چيز براي زماني بيش از 60 ثانيه دوام نمي آورد! ورزش کنار درياي آقايون چيست؟ هر موقع خانمي را مي بينند شکم هايشان را تو مي دهند! نرخ اوراق بهادار رشد مي کند. من مي تونم کارمو بهتر از اين انجام بدم. 1- فکري ندارند ! 2- کاري ندارند !!! آقايون لباس هايشان را چگونه دسته بندي مي کنند؟ کثيف'' و '' کثيف اما قابل پوشيدن'' !!! تنها يک مرد. شما به مردي که همه چيز دارد چه ميدهيد؟ زني که به او نشان دهد چگونه مي تواند از آنها استفاده کند! نازکترين کتاب دنيا چه نام دارد؟ چيزهايي که مردان در مورد زنان مي دانند. قضاوت به عهده خودتون ؛من هیچی نمیگم !
به چشمهای نجیبش که آفتاب صداقت چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما میان این برهوت
1- روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش.
نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال پرسه اي آغاز كرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال از جدايي يك دو سالي مي گذشت يك دو سال از عمررفت و بر نگشت دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازي مبهم و سر بسته بود چون من از تكرار او هم خسته بود آمد و هم آشيان شد با من او همنشين و هم زبان شد با من او خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي واي از آن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري كه با او شد بسر مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بين ما آغاز شد گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست دل دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سر گردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان با تو شادي مي شود غم هاي من با تو زيبا مي شود فرداي من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افسون شده جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود خوبي او شهره ي آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق كم نبود بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست بي خبر پيمان ياري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست با كه گويم او كه هم خون من است خصم جان و تشنه ي خون من است بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به اين قيمت نشد عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ي او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت فردا را نگر آخر اين يكبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او ياد تو ما را بس است
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی. موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟! احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید. دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی... دوست و دوستدارت: خدا
*شما در صورتی می توانید مرد ایده آل خود را پیدا کنید که که بدانید به دنبال چه هستید و سپس در خودتان جسارت جستجو پیرامون این امر را ایجاد کنید. * اگر یک مرد را تنها بر اساس جاذبه های جنسی اش ارزیابی می کنید، متاسفانه هنوز به مرحله ای نرسیده اید که بتوانید ارتباط خود را پیچیده تر کنید. * اگر بخواهید منتظر فردی بمانید که دوستش دارید، صرفا در حال تلف کردن وقت خود هستید و خودتان را خسته می کنید. اگر واقعا از کسی خوشتان آمده خیلی راحت موضوع را با او در میان بگذارید. * ببینید که ایا لباس هایش را خودش می شوید یا مادرش برای او این کار را انجام می دهد. یک مرد باید متکی به خودش باشد. * اگر جذب او نشده اید ( حالا او هر چقدر هم که می خواهد زیبا باشد) رابطه شما موفق نخواهد بود. * زمانی مرد ایده آل خود را پیدا می کنید که خودتان نیز خانم ایده آلی باشید ( به این معنا که اعتماد به نفس داشته و از خودتان راضی باشید) * نقش بازی نکنید. من زمانی عاشق نامزد فعلی ام شدم که خیلی راحت جلو آمد و گفت : "سلام، چطوری؟" به همین سادگی و بدون هیچ آلایشی. * به دنبال مردهایی که تنها از پول صحبت می کنند نروید. این عمل معمولا نشانه ای از نا امنی است. * در اولین قرار ملاقات به هیچ وجه در مورد ازدواج صحبت نکنید. * زمانی که کنار یکدیگر نشستید به مردهای دیگر توجه نکنید و مطمئن شوید که او نیز خانم های دیگر را زیرنظر نگرفته است! * چیزی را حدس نزنید. با این کار فقط ضربه می خورید. یکی دوبار بیرون رفتن به این معنا نیست که با کسی مچ شده اید و در یک رابطه قرار دارید. * واقع گرا باشید. مادرم همیشه به من می گفت باید با مردی ازدواج کنم که قد بلند، خوش تیپ و موفق باشد. اما حقیقت این است که خود من قیافه بدی ندارم، قدم کوتاه است و جزء قشر متوسط جامعه هستم. من باید واقع گرا باشم. زمانی که اینطور شد توانستم عشق حقیقیم را در زندگی پیدا کنم. * عشق بورزید. زمانیکه از طرف مقابل خوشتان آمد می توانید با او شوخی کنید، ارتباط مکرر چشمی برقرار کنید و بازوانش را بگیرید. البته این کار را باید زیرکانه انجام دهید ( همه چیز را یکدفعه آشکار نکنید) تا او تصور نکند که شما دچار عقده های پنهان روانی هستید. * وقتی نمی خواستید در کنار او باقی بمانید شروع کنید به صحبت کردن در مورد مسائل خسته کننده مثل کامپيوتر. این کار تاثیر خاصی دارد. * قبل از اینکه بر سر قرار حاضر شوید دندانهایتان را مسواک کنید. هیچ چیز انزجار آور تر از این نیست که هنگام خندیدن سبزی اسفناج لای دندان هایتان گیر کرده باشد. * قرار نگذاشتن خیلی بهتر از باختن در قرارهای ملاقات است
سلام به دوستان عزیز شعر زیر رو از کتاب این است انسان اثر نیچه برداشتم. این شعر رو سالومه به نیچه تقدیم کرده است. امیدوارم خوشتون بیاد. دعاي زندگي بي شك عشق به دوست چنين است چون مني كه تو را دوست مي دارم . زندگي معما گونه است و نمي دانم كه در وجود تو غريو شادي سر مي دهم و مي گريم يا تو نيك بختي و رنجي را برايم به ارمغان آورده اي . ترا با تمامي اندوه نهفته در وجودت دوست مي دارم اگر چاره اي جز نابودي من نداشته باشي خود را از دستان تو نخواهم رهاند چون دوستي كه از آغوش ديگري جدا نمي شود . با تمام توان ترا در آغوش خواهم فشرد ! بگذار تا شعله هايت مرا بسوزاند بگذار تا در آتش اين نبرد معماي وجود ترا ژرف تر دريابم . هزاران سال چنين خواهم بود ! چنين خواهم انديشيد ! مرا در آغوش خود گير ! آيا از هديه دادن به من نيك بخت نمي شوي ؟ به راستي كه هنوز دردي نهفته در وجود توست . لو سالومه شاد باشید و موفق به سراغ زنان مي روي تازيانه را فراموش نكن نیچه
چرا نمی شناسمت؟ می دانم مرا نمی شنوی و من اين را از سيبی كه از دستت افتاد فهميدم ديگر به غربت چشمهايت خو كردهام و به دردهای بادكردۀ روحم كه از قاب تنم بيرون زدهاند با توام بی حضور تو بی منی با حضور من می بينی تا كجا به انتحار وفادار مانده ام تا دل نازك پروانه نشكند. همه سهم من از خود دلی بود كه به تو دادم و هر شب بغض گلويت را در تابوت سياهی كه برايم ساخته بودی گريستم و تو هرگز ندانستی كه زخمهايت، زخمهای مكررم بودند نخ های آبی ام تمام شدهاند و گلهای بقچهی چهل تيكه دلم ناتمام ماندهاند. بايد پيش از بند آمدن باران بميرم.
مرا بياد بياور وقتي كه سپيدهدم بايستي و هراس دريچهي كاخ جادويي خود را بر روي خورشيد با مدادي ميگشايد مرا بياد بياور. وقتي كه شب غرق در رويايي دور و دراز دامنكشان زير حجاب سيمين خويش ميگذرد از من ياد كن. هنگام نزديكي وصال، دل در سينهات به تپش درآرد و سايه روشن غروب ترا به روياي دلپذير شامگاهان دعوت كند گوش به سوي جنگل فرا دار، تا بشنوي كه صدايي آهسته زمزمه ميكند: مرا بياد بياور. مرا بياد بياورد آن روز كه دست سرنوشت براي هميشه از تو جدايم كرده و غم دوري و گذشت ايام، زمان افسردهام را خاموش ساخته باشد آن روز به عشق تو ميمانم من. به وداع آخريني كه با هم كرديم بينديش زيرا براي دلدادگان دوري و گذشت زمان معنايي نيست. دلدار من تا وقتي كه دل در سينه ميتپد قلب من به تو خواهد گفت: مرا بياد بياور. «زماني كه دل شكستهي من براي هميشه در زير خاك سرد آرميده باشد و بوتهي گلي دور از گلهاي ديگر آرام آرام بر روي گور من بشكفد مرا بياد بياور» مرا بياد بياورد آن روز كه ديگر از من نشاني در جهان نخواهد ماند. اما روح جاوداني من همچون دوستي وفادار به طرف تو خواهد آمد و در خاموشي شب آهسته در گوشت زمزمه خواهد كرد: مرا بياد بياور مرا بياد بياور ... ...
و شاید هم خدایی هست...!! قربونت برم خدا چقدر قریبی رو زمین
در زمانهای قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند ..... مرد دستهایش به کار بود ، تکه نخی را با دندان کند ، به زنش گفت : بیا این را از لب من بردار و بینداز . زن دستهایش به سوزن و وصله بود . آمد که نخ را از لبهای مرد بردارد ، دید دستش بند است . گفت : چکار کنم ؟........ ناچار با لب برداشت .....
ساده بيا دست منو بگيرو ساده نگير اين همه سادگی رو ساده نگير اگه هنوز ميتونی پای همه سادگيات بمونی خسته نشو اگه تموم راه ها پيش تو و سادگيات بسته شن طاقت بيار اگه همه آدما از اينکه پا به پات بيان خسته شن آخر خط جاده ها يه خسته بگو چقدر راه نرفته مونده پشت دلت وقتی به خون نشسته چندتا ترانه ست که کسی نخونده دووم بيار خسته نشو از سفر تنهايی تم بزار رو دوشت ببر ترانه باش اونور آخر خط به نقطه ميرسی بيا سر خط به نقطه ميرسی بيا سر خط
سیر تکامل آقا پسرها
**** آتش عشق گاه می انديشم، **** وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست نمیدونم خدا جونم که این چندمین بار هست که دارم این شعر رو برات پست میکنم.آخه خودت که بهتر میدونی این شعر یکی از قشنگترین شعرای زندگی منه.یکی از اون شعرایی که توی شبای تنهایی مونس من میشه و بهم دلداری میده.خدا جونم امشب میخواستم ازت تشکر کنم واسه همه چیز.واسه همه ی قشنگیهایی که به من عطا کردی.واسه لذت نفس کشیدنم.واسه اینکه تونستم معنی دوست داشتن رو بفهمم.و واسه اینکه دوست دارم.اگر نگاه مهربون تو نبود شاید هیچ وقت به عظمت عشق دست پیدا نمیکردم.شاید هیچ وقت نمیفهمیدم که چه قدر عاشقانه دوستم داری.تنها تو این شب تاریک.یه جمله دارم واسه این همه محبتت و اون اینکه خیلی دوست دارم
|
AboutArchivesمرداد 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 بهمن 1386 آذر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 Links
نسل سومی |