تبليغاتX
خلوت گاه خیال

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


خلوت گاه خیال

1 - براي همديگر وقت صرف مي كنيم .
2 - به همه مي گويم كه دوستش دارم .
3 - براي قدرداني از محبت هايش ، نامة عاشقانه اي برايش مي نويسم .
4 - در جمع از او تعريف مي كنم .
5 - وقتي غمگين است سعي مي كنم ناراحتي اش را بفهمم و او را درك كنم .
6 - هميشه در اتفاقات خوب و مهم زندگي او را سهيم مي كنم قبل از اين كه ديگران چيزي بدانند.
7 - در همه مراحل زندگي باهم برنامه ريزي مي كنيم .
8 - همواره مراقبش هستم و به نيازهايش توجه خاصي نشان مي دهم .
9 - آرامش را در همه حال حفظ مي كنم .
10 - باورهايم را نسبت به او همواره حفظ مي كنم .
11 - پس از به پايان رسيدن روزهاي پرتحرك ، شب ها همه چيز را برايش تعريف مي كنم .
12 - اولين كسي هستم كه تولدش را تبريك مي گويم .
13 - به كارهايي كه برايم انجام مي دهد توجه مي كنم و قدردان محبت هاي او هستم .
14 - ازدواجمان را از موهبت هاي الهي مي دانم .
15 - براي سلامتي اش صدقه مي دهم .
16 - در يك مكان يادداشتي محبت آميز برايش پنهان مي كنم و او را راهنمايي مي كنم تا پيدايش كند.
17 - در همه لحظات زندگي با گذشت رفتار مي كنم .
18 - سعي مي كنم كه هميشه سرزنده و شوخ طبع باشم .
19 - كارهايي كه نشان دهندة محبتم نسبت به اوست برايش انجام مي دهم .
20 - هرگاه از او خيلي عصباني هستم به نكات مثبتش هم فكر مي كنم .
21 - اگر احساس كنم از وسايل شخصي اش چيزي كم دارد ولي خودش نمي خرد، حتماً برايش تهيه مي كنم .
22 - همه هدايايي را كه به من داده است ، از صميم قلب دوست دارم .
23 - هميشه دل آرام يكديگر هستيم - راه زندگی

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت12:34توسط مظاهر | |

با سلامی به سرسبزی باغ آرزوهایتان

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان www.bahar-20.com

 

تنها کسی که در زندگی مرا شاد می کند

 

 کسی است که به من می گويد: تو مرا شاد می کنی.

 

ای همه من

 

 

ای همه من! وقتی تو آمدی دلم به رویت خندید!اندوه تنهاییم در زلال چشمه های نگاهت خود راشست و سِحر جادوی حضورت مرا به یادم آورد . تورا وقتی یافتم که همه حجره های دلم به عطر نام تو معطر شدند و نفس نفس ، حضورت را با دم و بازدم حس میکردم و به خاطرِت جان می سپردم ! تو در شبستان خیالم نازل شدی ! طعم دعاهای اجابت شده ام بودی ، اولِ روشنی و آغاز تَبَم بودی .. از پشت پرده لرزان اشکهایم دیدی که قابل بودم پس به حریم خلوتم پا گذاشتی !

ای همه من ! وقتی تو آمدی روی حریر برف تازهِء بر زمین نشسته پا گذاشتم تا از چشمهای تَرَم به شوق دیدارت گل ببارم ! دیدی که کبوترهای حرم دل ، چه معصومند و بر سر هر سفره ای که به سخاوت گشوده باشند ، بی دعوت می نشینند و یقین دارند میزبان عاشق است و من عشق را می شناختم ! همان حسِ تازهِ رسیدن ، که بی تابِ بخشش بود ! همان نوازشی که بر سر شاخه های لختِ درختان ، جاپای جوانه های مشتاق رویش را لمس میکرد . همان عطر آشنایی که دل زمستان را گرم میکرد.

ای همه من ! وقتی تو آمدی ، دیدی که من عاشقم ! فریاد میزنم و کوچه های برفی را از خواب بیدار میکنم . میخواهم به دلکوبه های من گوش بسپارند و همراه من چرخ بزنند، همهء آوازهای خفته در رگ درختان خوابزده !

ای همه من ! کجا می گریزید؟! عشق سهم ماست ! این دست را هر جا به سمتت جاودانگی را پیشکش میکند بگیر و رها مکن !

ای همه من ! وقتی که تنهایی مجالی شد تا تو را بیابم ، وقتی سکوت شبانه ام فرصتی شد تا صدای قدمهای نورانی ات را بشنوم ، وقتی دور از های و هوی مشغله ها بر قلبم فرود آمدی ، از آن پس دریافتم که زندگی خط فاصله ای است از اینجا تا ابدیت ، لحظه ها کوتاه نیستند و هر لحظه با حضور عشق عمری به بلندای عمر زمینیان دارد و قدرتی به عظمت خواستن و توانستن !

پس از آن روز دریافتم که سخت ، سخت نیست اگر تو نرم باشی ! و هرگز سختی نمیتواند بر نرمی غلبه کند . دریافتم که عشق نرم است و میتواند بر هر کینه و عداوتی غلبه کند . مهربانی ، نرم است و میتواند خشونت را مغلوب کند . صبوری نرم است و میتواند بر رنج پیروز شود .

 

ای دوست

عاشق شو

گویا هرگز کسی دلت را نشکسته!

 و زندگی کن گویا بهشت اینجاست... 

مظاهر

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت12:31توسط مظاهر | |

ياد دارم يک غروب سرد سرد

مي گذشت از توي کوچه دوره گرد.

«دوره گردم کهنه قالي ميخرم

کاسه و ظرف سفالي ميخرم

دست دوم جنس عالي ميخرم

گر نداري کوزه خالي ميخرم»

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهي زد و بغضش شکست.

«اول سال است؛ نان در سفره نيست

اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟»

بوي نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش ديدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم ديدم که بابا پير بود

بدتر از آن خواهرم دلگير بود

مشکل ما درد نان تنها نبود

شايد آن لحظه خدا با ما نبود

باز آواز درشت دوره گرد

رشته ي انديشه ام را پاره کرد

«دوره گردم کهنه قالي ميخرم

کاسه و ظرف سفالي ميخرم

دست دوم جنس عالي ميخرم

گر نداري کوزه خالي ميخرم»

خواهرم بي روسري بيرون دويد.

آي آقا ! سفره خالي مي خريد . . . .؟ ! ؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت11:0توسط مظاهر | |

سلامی به ارزش دوستیهای دیرینه

به همه شما دوستان عزیز

 

بیاید به جای بد گفتن از تاریکی شمع روشن کنیم!

شمع روشن کرده ام برای تاریکی راهم...شاید هم به خاطر تاریکی دلم...دلی که به هر دری میزند و

همچنان در تاریکی مطلق به سر می برد و راهی یکتا را نمی تواند تشخیص دهد...تاریک است...

در سیاهی حاکم بر دلم می ترسم از گمراهی...از سکون...از بازگشت و از فقدان...

جاده است جاده ای خاکی...جاده ای که ابتدایش ازل و انتهایش ابد است...

جاده ای که ابتدایش علامت سوالی گره بزنی و انتهایش خودت را باز کنی...

و من همچنان به جای بد گفتن از تاریکی !

شمع روشن میکنم

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت10:56توسط مظاهر | |

 
 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar-20.com

پرنده نیز عاشق بود
گهی می رفت
گهی می ماند
سپس در اوج تنهایی
گهی آواز غم می خواند
*
از این شاخه به آن شاخه
خودش را جستجو می کرد
و هر گلبرگ خوش رنگی
دلش را زیرورو می کرد
*
نه می خوردو نه می خوابید
نه می پیچید ، نه می تابید
نگاهش خسته بود اما...
به جایی دور می تازید
*
 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar-20.com
ومن حالا
به پشت پنجره ، تنها
برایش اشک می ریزم
و دستم را
برایش می برم بالا
و می خوانم دعا
*
اما !!
*
پرنده گفت :باید رفت
پرنده رفت
پرنده دور شد حالا
دگر اورا نمی بینم
*
پرنده خوب و صادق بود
پرنده نیز عاشق بود

... 

 **********

زنده وار

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری

نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت10:49توسط مظاهر | |

 

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت17:27توسط مظاهر | |

 

  نشد یه قصری بسازم پنجرهاش آبی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه

نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم

حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم

با همه التماس من نشد دیگه نره سفر

شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر

نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم

نه این که من نخوام برم نذاشت گلهارو ببینم

نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم

یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم

اما نشد ، اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش

پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش

نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی

هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا ندیدم

عجب چشای روشنی

باور نکرد یه موجشو به صدتا دریا نمیدم

یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم

راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون بگه

من کجا و دیوونگی

چه جوری به حرفش گوش کنم

اون گفت بچسب به زندگی

خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم

اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم

نشد یه بار برسم به آرزوهای محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته کار از کارمون

دیر شده به خدا قسم

نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره

نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره

نشد بپاشم زیر پاش عطر گل محمدی

نشد بهم جواب بده

حتی بهم بگه بدی

نشد دوستت دارم بگه

به من که نه به دیگری

نشد یه بارم رد بشه

از روی شعرا سرسری

نشد یه کاری بکنه

که بدونم دوستم داره

آتیش گرفتم و یه بار

نگام نکرد بگه آره

نشد یه بار حرف بزنه

نزاره پای سرنوشت

نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت

نشد بشه یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم

نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم

نشد بره

نشد نره

نشد بخواد

نشد بیاد

نشد ولی

شاید بشه

واسم دعا کنید

زیاد

از شما پنهون نکنم

یه حرفهایی بهم زده

گفته همین روزا میاد

اما هنوز نیومده

قصه داره تموم میشه

مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید

اول خدا بعدا شما

قصه داره تموم میشه

مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید

اول خدا بعدا شما

  

  

 

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت12:23توسط مظاهر | |

عشق یعنی ... نتونی صبر کنی تا کسی شما رو به هم معرفی کنه

عشق یعنی ... همون سلام اول.

عشق یعنی ... چیزی مثل تنفس در هوای پاک کوهستان.

عشق یعنی ... یک موهبت طبیعی که باید اونو پرورش داد.

عشق یعنی ... به هزار زبون بهش بگی دوستت دارم .

عشق یعنی ... انفجار احساسات.

عشق یعنی ... وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیری.

عشق یعنی ... جذب شخصیتش بشی.

عشق یعنی ... وقتی تو از اون بخوای که مرد زندگیت بشه.

عشق یعنی ... ترا ببخشه و یه فرصت دیگه بهت بده.

عشق یعنی ... وقتی من و تو ما می شیم

عشق یعنی ... حاصل جمع دو انسان

عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که مواظب هیکلت باشه

عشق یعنی ... مایه قوت قلب

عشق یعنی ... شادی و نشاط

عشق یعنی ... کسی که دلتو می بره

عشق یعنی ... جواهر قیمتی خودتو به دست بیاری.

عشق یعنی ... غذا رو شریکی خوردن.

عشق یعنی ... توی ذهنت خودتو با اون مجسم کنی.

عشق یعنی ... وقتی توی انتخابت شک نداری.

عشق یعنی ... فرار کردن به دنیای خصوصی خودتون.

عشق یعنی ... هر روز به بهونه ای جشن گرفتن.

عشق یعنی ... در موفقیت هم شریک بودن.

عشق یعنی ... خاطرات خوشی را که با هم داشتین بشماری تا خوابت ببره.

عشق یعنی ... عکس عشقت یه جایی جلوی شماته.

 عشق یعنی ... بوی عطرش از خاطرت نره.

عشق یعنی ... از خودت بپرسی چرا دم به ساعت بهت زنگ نمی زنه.

عشق یعنی ... وحشتی از بودن با اون نداری.

عشق یعنی ... خوبی هاشوهم درکنار بدی هاش ببینی.

عشق یعنی ... یه عالمه حرفو با یه اشاره گفتن.

عشق یعنی ... یه کیک خونگی برای روز تولدش.

عشق یعنی ... تمام توجهت به اون باشه.

عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه.

عشق یعنی ... هلش بدی توی مسیر درست.

عشق یعنی ... گرفتن یه پرستار برای بچه 

عشق یعنی ... یادت نره که هر کسی باید بتونه عقیدشو بگه.

عشق یعنی ... توی پرداخت صورت حساب کمکش کنی.

عشق یعنی ... یه قرار ملاقات خیلی مهم.

عشق یعنی ... با هم تاب خوردن.

عشق یعنی ... چیزی که کمک می کنه تا دل شکسته رو دوباره درمون کنی.

عشق یعنی ... با هم ارتباط قلبی داشتن.

عشق یعنی ... با هم موسیقی رمانتیک گوش دادن.

عشق یعنی ... یکی همیشه با یه کادو و هدیه کوچولو بیاد.

عشق یعنی ... بعضی وقتا بی حوصله شدن.

عشق یعنی ... روی هم اسمهای قشنگ گذاشتن.

عشق یعنی ... چیزی که شما رو ثروتمندترین آدمای روی زمین می کنه.

عشق یعنی ... اولین کسی که زنگ میزنه ببینه تو رسیدی خونه یا نه.

عشق یعنی ... از اینترنت بیرون اومدن وکامپیوتر رو خاموش کردن و با هم به گشت و گذار رفتن.

عشق یعنی ... وقتی نشونه ها امید بخشن.

عشق یعنی ... شمع ومهتاب وستاره ها.

عشق یعنی ... وقتی دل پادشاهی می کنه.

عشق یعنی ... وقتی اطمینان پیدا میکنی که اون مرد دلخواهته.

عشق یعنی ... وقتی مردی به دختر دلخواهش برمی خوره.

عشق یعنی ... کم کردن فاصله ها.

عشق یعنی ... کلید یه رابطه محکم

عشق یعنی ... دو تایی سوار یه ماشین قوی توی پستی و بلندی ها.

عشق یعنی ... همیشه برای زنگ زدن به هم وقت پیدا کنید.

عشق یعنی ... برای تولدش درست همون چیزی رو که دوست داره بهش هدیه بدی.

 عشق یعنی ... دلت بخواد هدیه ای به اون بدی که مثل یه گنج نگهش داره.

عشق یعنی ... به اون نشون بدی که واقعا درکش می کنی.

عشق یعنی ... وقتی با هم مشکل پیدا می کنید به حرفای هم خوب گوش کنید.

عشق یعنی ... وقتی باهاش قرار داری حسابی به خودت برسی.

عشق یعنی ... مثل توی قصه ها رمانتیک بودن.

عشق یعنی ...  براش یه نامهء رمانتیک بفرستی.

عشق یعنی ... بعضی وقتا دل همدیگه رو شکستن.

عشق یعنی ... احساس کنی که همهء دور و برت روعشق گرفته.

عشق یعنی ... چیزی که از کلمات قویتره.

عشق یعنی ... روی دریای خوشبختی شناور بودن.

عشق یعنی ... بعضی وقتا جز ماه غمزده همدمی نداشته باشی.

عشق یعنی ... جادوش کنی.

عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که لحظات قشنگ زندگیت رو باهاش شریک بشی.

عشق یعنی ... وقتی توی دنیا هیچ چیز جز خودتون دو تا اهمیت نداره.

عشق یعنی ... دو چهره خندون.

عشق یعنی ... یه بازی که تمومی نداره.

عشق یعنی ... چیزی مثل برنده شدن توی بازی.

عشق یعنی ... وقتی شب مهتاب برات شعر می خونه.

عشق یعنی ... احساس کنی پاهات رو زمین بند نیست.

عشق یعنی ... به جای اینکه بره ها رو بشماری آنقدر به اون فکر کنی تا خوابت ببره.

عشق یعنی ... حرفشو باور کنی.

عشق یعنی ... تو گوش هم زمزمه کردن.

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت19:24توسط مظاهر | |

امان از دست آقایون !!!

 

چرا مردها داراي وجدان پاکي هستند؟

به اين دليل که هيچ گاه از آن استفاده نمي کنند!

اگر يک مرد و يک زن با هم از يک ساختمان 10 طبقه به پايين بيفتند کداميک زودتر به زمين ميرسد؟

خانم، چرا که آقا راه را گم مي کند!

چرا مردها هميشه خوشحالند؟

چون آدم هاي بي خيال فقط مي خندند!

چرا روانکاوي مردها خيلي سريع تر نسبت به خانم ها انجام مي پذيرد؟

 زيرا هنگاميکه زمان بازگشت به دوران کودکي فرا مي رسد، مردها همان جا قرار دارند!

شباهت آقايون با آگهي هاي بازرگاني چيست؟

 

شما نمي توانيد يک کلمه از حرف هاي آنها را باور کنيد و هيچ چيز براي زماني بيش از 60 ثانيه دوام نمي آورد!  

ورزش کنار درياي آقايون چيست؟

هر موقع خانمي را مي بينند شکم هايشان را تو مي دهند!

فرق بين نرخ اوراق بهادار با مردها در چيست؟

نرخ اوراق بهادار رشد مي کند.

خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟

من مي تونم کارمو بهتر از اين انجام بدم. 

 دليلي که مردها به مسائل کاري خود فکر نمي کنند؟

1- فکري ندارند !

 2- کاري ندارند !!!

 

آقايون لباس هايشان را چگونه دسته بندي مي کنند؟

 
''

کثيف'' و '' کثيف اما قابل پوشيدن'' !!!

چه کسی مي تواند يک ماشين ارزان قيمت 2 ميليون توماني بخرد و يک سيستم صوتي 4

ميليون توماني بر روي آن نصب کند؟!

 

تنها يک مرد.

شما به مردي که همه چيز دارد چه ميدهيد؟

زني که به او نشان دهد چگونه مي تواند از آنها استفاده کند!  

 

نازکترين کتاب دنيا چه نام دارد؟

چيزهايي که مردان در مورد زنان مي دانند.

قضاوت به عهده خودتون ؛من هیچی نمیگم !

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت19:19توسط مظاهر | |

به چشمهای نجیبش که آفتاب صداقت
و دستهای سپیدش
 که بازتاب رفاقت
 و نرمخند لبانش نگاه می کردم
 و گاه گاه تمام صورت او را
صعود دود ز سیگار من کدر می کرد
 و من به آفتاب پس ابر خیره می گشتم
و فکر می کردم
در آن دقیقه که با من
 نه تاب گفتن و نه طاقت نگفتن بود
 و رنج من همه از درد خود نهفتن بود
سیاه گیسوی من مهربانتر از خورشید
 از این سکوت من آزرده گشت و هیچ نگفت
و نرمخنده نشکفته بر لبش پژمرد
 و روی گونه گلگونش را
 غبار سرد کدورت در آن زمان آزرد
توان گفتن از من رمیده بود این بار
در آخرین دیدار
تمام تاب و توانم رهیده بود از تن
اگر چه سخن از تو می گرزیم
 را چهبارها که به طعنه شنیده بود از من
 توان گفتن از من رمیده بود این بار چرا ؟
 که این جداییم از او نبود از خود بود
 و سرنوشت من آنگونه ای که میشد بود
 سخن تمام
 مرا دستهای نامرئی به پیش می راندند
سخن تمام مرا کوه و جنگل و صحرا به خویش می خواندند

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما
همیشه منتظریم و کسی نمی اید
 صفای گمشده ایا
براین زمین تهی مانده باز می گردد ؟
اگر زمانه به این گونه پیشرفت این است
مرا به رجعت تا آغاز مسکن اجداد
 مدد کنید که امدادتان گرامی باد
 همیشه دلهره با من همیشه بیمی هست
 که آن نشانه صدق از زمانه برخیزد
و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد
همیشه می گفتم
چه قدر مردن خوب است
 چه قدر مردن
 در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است
 خوب است

 میان این برهوت
این منم من مبهوت
بیا بیا برویم
به آستانه گلهای سرخ در صحرا
و مهربانی را
ز قطره قطره باران ز نو بیاموزیم
بیا بیابرویم
به سبزه زار که گسترده سینه در صحرا
 بیا که سبزه ‌آندشت را لگد نکنیم
و خواب راحت پروانه را نیاشوبیم
گیاه تشنه لب دشت را به شادابی
ز آب چشمه شراب شفا بنوشانیم
بیا بیا برویم
 و مهربانی خود را به خاک عرضه کنیم
که دشت تشنه عشق است و شهر بیگانه
بیا بیا برویم
 که نیست جای من و تو
 کهجای شیون نیز
 نه سوز سرما اینجا
که خشمی آتش وار
به شاخه سر نزده هر جوانه
می سوزد
نه پر گشود پرنده در اوج در پرواز
که شعله های غضب جوجه پرستو را
درون بیضه به هر آشیانه می سوزد
 تمام مرتجعان غول گول دنیایند
 همیشه سد بلندی به راه فردایند
بیا بیا برویم
که در هراس از این قوم کینه توزم من
و سخت می ترسم
که کار را به جنون
 و مهربانی ما را به خاک و خون بکشند
چگونه می گویی
به هر کجا که رویم آٍمان همین رنگ است
 بیا بیا برویم
 آه من دلم تنگ است
بیا بیا برویم
 کجاست نغمه عشق و نسیم آزادی
در این کویر نبینم نشان آبادی
نشانه شادی
دلم گرفت از این شیوه های شدادی
بیا بیا برویم
خوشا رستن و رفتن
 به سوی آزادی

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت19:17توسط مظاهر | |

1- روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش.
2- حداقل سالی یکبار طلوع آفتاب را تماشا کن.
3- برای فردایت برنامه ریزی کن.
4- از عبارت«متشکرم»زیاد استفاده کن.
5- بدان در چه وقت باید سکوت کنی.
6- زیر دوش آب برای خودت آواز بخوان.
7- احمقانه رفتار مکن.
8- برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر.
9- اجناسی که بچه ها می فروشند را بخر.
10- همیشه در حال آموختن باش.
11-آنچه می دانی به دیگران بیاموز.
12- روز تولدت یک درخت بکار.
13- دوستان جدید پیدا کن اما قدیمیها را از یاد مبر.
14- از مکانهای مختلف عکس بگیر.
15- راز دار باش.
16- فرصت لذت بردن از خوشی هایت را به بعد موکول نکن.
17- به دیگران متکی نباش.
18- هیچ وقت در مورد رژیم غذاییت با کسی صحبت نکن.
19- اشتباه هایت را بپذیر.
20- بدان که تمام اخباری که می شنوی درست نیست.
21- بعد از تنبیه بچه هایت , آنها را در آغوش بگیر و نوازش کن.
22- گاهی برای خودت سوت بزن.
23- شجاع باش , حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی , هیچکس نمی تواند تفاوت بین این دو را تشخیص دهد.
24- هیچوقت سالگرد ازدواجت را فراموش نکن.
25- به کسی کنایه نزن.
26- از بین کتاب هایت آنهایی را امانت بده که بازگشتشان برایت مهم نباشد.
27- به بچه هایت بگو که آنها فوق العاده اند.
28- هرگز به همسرت خیانت نکن.
29- سعی کن همیشه خیلی هوشیار باشی , شانس گاهی اوقات خیلی آرام در می زند.
30- همیشه ساعتت را پنج دقیقه جلو بکش.
31-کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن شاید تنها داروی او باشد
32-وقتی با بچه ها بازی می کنی سعی کن آنها برنده شوند
33-هیچگاه در دستگاه پیغام گیر تلفن پیام بی معنی و نامفهوم نگذار
34-وقت شناس باش
35-از افراد ناشایست دوری کن
36-در پول دادن به بچه هایت خسیس نباش
37-اصالت داشته باش
38-هیچ وقت به سیاستمداران اعتماد نکن
39-از حدی که لازم است مهربانتر باش
40-وقتی عصبانی هستی به هیچ کاری دست نزن
41-بهترین دوست همسرت باش
42-تا وقتی شغل بهتری پیدا نکرده ایی شغل فعلیت را از دست مده
43-سعی کن مفید ترین و با احساس ترین آدم روی زمین باشی
44-از کسی کینه به دل نگیر
45-برای تمام موجودات زنده ارزش قائل شو
46-شکست را به راحتی بپذیر.
47- وقتی پیروز شدی فخر فروشی نکن.
48- خودت را در گیر مسائل بی اهمیت نکن.
49- هرگز به کسی نگو که خسته و افسرده به نظر می آید.
50- همیشه به قولت وفادار باش.
51- تا می توانی جدایی ها را به وصل تبدیل کن.
52- عادت کن که همیشه حتی زمانی که ناراحت هستی خودت را سرحال نشان دهی.
53- زندگی را سخت نگیر.
54- هیچ وقت قمار بازی نکن.
55- وقتی با کار سختی روبرو شدی به خودت تلقین کن که شکست غیر ممکن است.
56- از وسایلت به خوبی محافظت کن.
57- انتظار نداشته باش که پول برایت خوشبختی بیاورد.
58- برای تغییر دادن دیگران بیش از این تلاش نکن.
59- همیشه خوش ظاهر و شیک پوش باش.
60- پلها را از بین نبر شاید مجبور شوی بار دیگر از رودخانه عبور کنی.
61- خودت را دست کم نگیر.
62- متواضع و فروتن باش.
63- در ماشینت را همیشه قفل کن.
64- قدرت بخشندگی را از یاد مبر.
65- نسبت به مردمی که به تو می گویند خیلی صادق و بی ریا هستی محتاط باش.
66- دوستی های قدیم را دوباره تازه کن.
67- سعی کن زندگی همواره برایت پیام داشته باشد.
68- کتاب مورد علاقه ات را برای بار دوم بخوان.
69- طوری زندگی کن که روی سنگ قبرت بنویسند: شخصی که از هیچ چیز در زندگیش پشیمان نبود.
70-بدان در چه وقت باید سکوت کنی.

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت18:56توسط مظاهر | |

 

نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يك دو سالي مي گذشت يك دو سال از عمررفت و بر نگشت

دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازي مبهم و سر بسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود

 آمد و هم آشيان شد با من او همنشين و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي

واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري كه با او شد بسر

مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بين ما آغاز شد

 گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل

گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست

دل دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان

با تو شادي مي شود غم هاي من با تو زيبا مي شود فرداي من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افسون شده

جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره ي آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود

 روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

 آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق كم نبود

 بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

بي خبر پيمان ياري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست

آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست

 با كه گويم او كه هم خون من است خصم جان و تشنه ي خون من است

بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ي او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم

آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت فردا را نگر

آخر اين يكبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود

 بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او ياد تو ما را بس است

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت18:51توسط مظاهر | |

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.

 

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت: خدا

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت17:42توسط مظاهر | |


کی گفته طراحی و نشر جمله معروف" دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست"، یک توطئه بی شرمانه استکباری نیست؟!
احتمالا این جمله را جوانی ساخته که می خواسته محبوب نوزده ساله را به ازدواج با خودش ترغیب کند، یا زن بابایی که می خواسته متلکی به دختر شوهرش بیندازد، چون اگر واقعا از روی دلسوزی می خواسته برای او بگرید، آیا سزاوارتر نبود به جای انداختن متلک، خود دختر را بیندازد به کسی؟!
بی تردید، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، بنابراین ما هم ورژن خودمان را ارائه می دهیم تا با به کارگیری آن توسط دوستان، کم کم آن را جایگزین جمله توطئه آمیز فوق گردانیم.
ممکن است شما با هرکدام از این جملات به شدت مخالف باشید، اما گفتم که، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، شما هم بروید ورژن خودتان را بسازید!

دختر که رسید به بیست ، هنوز وقت ازدواجش نیست!
دختر که رسید به بیست و یک، کم کم دور و برش بپلک!
دختر که رسید به بیست و دو ، دیگه دنبالش بدو!
دختر که رسید به بیست و سه، منتظر مهندسه!
دختر که رسید به بیست و چار، دست مامانت رو بگیر و بیار!
دختر که رسید به بیست و پنج، درست شده شبیه گنج!
دختر که رسید به بیست و شش، بیشتر بهش داری کشش!
دختر که رسید به بیست و هفت، یه وقت دیدی از کفت رفت!
دختر که رسید به بیست و هشت، نباید دنبال case دیگه ای گشت!
دختر که رسید به بیست و نه، هنوز نگرفتیش بی عرضهء ...؟!!
دختر که رسید به سی، شاید بهش برسی!
دختر که رسید به سی و یک، خر نمی شه با پول و چک!
دختر که رسید به سی و دو، به این راحتی ها نمی شه همسر تو!
دختر که رسید به سی وسه، دیگه دستت بهش نمی رسه!
 

چون اگر می خواست،‌ تا الان ازدواج کرده بود

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت12:12توسط مظاهر | |

 

*شما در صورتی می توانید مرد ایده آل خود را پیدا کنید که که بدانید به دنبال چه هستید و سپس در خودتان جسارت جستجو پیرامون این امر را ایجاد کنید.

* اگر یک مرد را تنها بر اساس جاذبه های جنسی اش ارزیابی می کنید، متاسفانه هنوز به مرحله ای نرسیده اید که بتوانید ارتباط خود را پیچیده تر کنید.

* اگر بخواهید منتظر فردی بمانید که دوستش دارید، صرفا در حال تلف کردن وقت خود هستید و خودتان را خسته می کنید. اگر واقعا از کسی خوشتان آمده خیلی راحت موضوع را با او در میان بگذارید.

* ببینید که ایا لباس هایش را خودش می شوید یا مادرش برای او این کار را انجام می دهد. یک مرد باید متکی به خودش باشد.

* اگر جذب او نشده اید ( حالا او هر چقدر هم که می خواهد زیبا باشد) رابطه شما موفق نخواهد بود.

* زمانی مرد ایده آل خود را پیدا می کنید که خودتان نیز خانم ایده آلی باشید ( به این معنا که اعتماد به نفس داشته و از خودتان راضی باشید)

* نقش بازی نکنید. من زمانی عاشق نامزد فعلی ام شدم که خیلی راحت جلو آمد و گفت : "سلام، چطوری؟" به همین سادگی و بدون هیچ آلایشی.

* به دنبال مردهایی که تنها از پول صحبت می کنند نروید. این عمل معمولا نشانه ای از نا امنی است.

* در اولین قرار ملاقات به هیچ وجه در مورد ازدواج صحبت نکنید.

* زمانی که کنار یکدیگر نشستید به مردهای دیگر توجه نکنید و مطمئن شوید که او نیز خانم های دیگر را زیرنظر نگرفته است!

* چیزی را حدس نزنید. با این کار فقط ضربه می خورید. یکی دوبار بیرون رفتن به این معنا نیست که با کسی مچ شده اید و در یک رابطه قرار دارید.

* واقع گرا باشید. مادرم همیشه به من می گفت باید با مردی ازدواج کنم که قد بلند، خوش تیپ و موفق باشد. اما حقیقت این است که خود من قیافه بدی ندارم، قدم کوتاه است و جزء قشر متوسط جامعه هستم. من باید واقع گرا باشم. زمانی که اینطور شد توانستم عشق حقیقیم را در زندگی پیدا کنم.

* عشق بورزید. زمانیکه از طرف مقابل خوشتان آمد می توانید با او شوخی کنید، ارتباط مکرر چشمی برقرار کنید و بازوانش را بگیرید. البته این کار را باید زیرکانه انجام دهید ( همه چیز را یکدفعه آشکار نکنید) تا او تصور نکند که شما دچار عقده های پنهان روانی هستید.

* وقتی نمی خواستید در کنار او باقی بمانید شروع کنید به صحبت کردن در مورد مسائل خسته کننده مثل کامپيوتر. این کار تاثیر خاصی دارد.

* قبل از اینکه بر سر قرار حاضر شوید دندانهایتان را مسواک کنید. هیچ چیز انزجار آور تر از این نیست که هنگام خندیدن سبزی اسفناج لای دندان هایتان گیر کرده باشد.

* قرار نگذاشتن خیلی بهتر از باختن در قرارهای ملاقات است

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت11:56توسط مظاهر | |

سلام به دوستان عزیز

شعر زیر رو از کتاب این است انسان اثر نیچه برداشتم. این شعر رو سالومه به نیچه تقدیم کرده است. امیدوارم خوشتون بیاد.

 

دعاي زندگي

بي شك عشق به دوست چنين است

چون مني كه تو را دوست مي دارم . زندگي معما گونه است

و نمي دانم كه در وجود تو غريو شادي سر مي دهم و مي گريم

يا تو نيك بختي و رنجي را برايم به ارمغان آورده اي .

 

ترا با تمامي اندوه نهفته در وجودت دوست مي دارم

اگر چاره اي جز نابودي من نداشته باشي

خود را از دستان تو نخواهم رهاند

چون دوستي كه از آغوش ديگري جدا نمي شود .

 

با تمام توان ترا در آغوش خواهم فشرد !

بگذار تا شعله هايت مرا بسوزاند

بگذار تا در آتش اين نبرد

معماي وجود ترا ژرف تر دريابم .

 

هزاران سال چنين خواهم بود ! چنين خواهم انديشيد !

مرا در آغوش خود گير !

آيا از هديه دادن به من نيك بخت نمي شوي ؟

به راستي كه هنوز دردي نهفته در وجود توست .

                             لو سالومه

 

                          شاد باشید و موفق

 

به سراغ زنان مي روي تازيانه را فراموش نكن

                                  نیچه

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت10:56توسط مظاهر | |

 
- سلام دختر عمو!


- سلام پسر عمو!
- حالت چطوره دختر عمو؟
- اي، بد نيستم پسر عمو!
- با اين همه اسباب بازي كه تو داري بايدم بد نباشي دختر عمو!
- چه فايده پسر عمو، هيچكدوم از اينها كه به درد آيندم نمي خوره!
- مگه خبر نداري كه آيندت هم تأمين شده دختر عمو؟
- چطوري پسر عمو؟
- با اين، دختر عمو!
- اين چيه پسر عمو؟
- اين سند منگوله دار شش دانگ يك تيكه زمين اطراف شهره دختر عمو!
- تو برام خريدي پسر عمو؟
- نه بابا، تمام دار و ندار من همين يكدونه پستونكه دختر عمو! اين رو بابات با پول سود زميني كه هفته پيش خريده بود گرفته! مي گن قراره چند وقت ديگه تو اون مناطق ويلا سازي بشه، اونوقت قيمت زمينت اونقدر ميره بالا كه آينده خودت و من و بچه هامون و هفت نسل اون ورترمون هم تأمين ميشه دختر عمو!!!
- جدا پسر عمو؟
- آره، تا موقعي كه من و اين سند و باباي زمين خوارتو داري غم آينده رو نداشته باش دختر عمو!
جينگولك

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت10:48توسط مظاهر | |

چرا نمی شناسمت؟

می دانم مرا نمی شنوی و من اين را از سيبی كه از دستت افتاد فهميدم

ديگر به غربت چشمهايت خو كرده‌ام و به دردهای بادكردۀ روحم

كه از قاب تنم بيرون زده‌اند

با توام بی حضور تو

بی منی با حضور من

می بينی تا كجا به انتحار وفادار مانده ام تا دل نازك پروانه نشكند.

همه سهم من از خود دلی بود كه به تو دادم و هر شب بغض گلويت را در تابوت

سياهی كه برايم ساخته بودی گريستم و تو هرگز ندانستی كه زخم‌هايت، زخم‌های مكررم بودند

نخ های آبی ام تمام شده‌اند و گل‌های بقچه‌ی چهل تيكه دلم ناتمام مانده‌اند.

بايد پيش از بند آمدن باران بميرم.             

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت10:27توسط مظاهر | |

 
ارزشت را با مقايسه  كردن خود با ديگران پايين نياور، زيرا همه ما با يكديگر متفاوتيم.
اهداف و آرزوهايت را با توجه به آن چه كه ديگران با اهميت تصورمی كنند، تعيين نكن ، زيرا فقط تو می دانی كه چه چيزی برايت بهترين است.
با زندگی كردن در گذشته يا آينده زيستن در زمان حال را از دست نده حتی اگر يك روز در زمان حال زندگی كنی همه روزهای عمرت را زيسته ای.
هنگامی كه هنوز چيزی را برای بخشيدن داری، هرگز نااميد نشو.
هيچ چيز واقعا به پايان نمی رسد تا لحظه ای كه خودت دست از تلاش برداری.
از مواجه شدن با خطرات نترس، زيرا بدين ترتيب فرصت می يابی كه بياموزی چقدر بايد شجاع باشی.
با گفتن اين كه : يافتن عشق غير ممكن است مانع ورود عشق به زندگی خود نشو.
سريعترين راه دريافت عشق، بخشيدن آن به ديگران است.
سريعترين راه از دست دادن آن محكم نگاه داشتن آن است.
روياهای خود را رها نكن. بدون رويا بودن يعنی ناميد بودن و نا اميدی
يعنی اين كه هيچ هدفی نداری.
زندگی يك مسابقه نيست، بلكه سفری است كه هر قدم از مسير آن را بايد لمس كرد و چشيد.
به اميد سبز ترين پيوندها...

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت12:27توسط مظاهر | |

مرا بياد بياور

  

وقتي كه سپيده‌دم بايستي و هراس دريچه‌ي كاخ جادويي خود را بر روي خورشيد با مدادي مي‌گشايد مرا بياد بياور.

وقتي كه شب غرق در رويايي دور و دراز دامن‌كشان زير حجاب سيمين خويش مي‌گذرد از من ياد كن.

هنگام نزديكي وصال، دل در سينه‌ات به تپش درآرد و سايه روشن غروب ترا به روياي دلپذير شامگاهان دعوت كند گوش به سوي جنگل فرا دار، تا بشنوي كه صدايي آهسته زمزمه مي‌كند: مرا بياد بياور.

مرا بياد بياورد آن روز كه دست سرنوشت براي هميشه از تو جدايم كرده و غم دوري و گذشت ايام، زمان افسرده‌ام را خاموش ساخته باشد آن روز به عشق تو مي‌مانم من.

به وداع آخريني كه با هم كرديم بينديش زيرا براي دلدادگان دوري و گذشت زمان معنايي نيست.

دلدار من تا وقتي كه دل در سينه مي‌تپد قلب من به تو خواهد گفت: مرا بياد بياور.

«زماني كه دل شكسته‌ي من براي هميشه در زير خاك سرد آرميده باشد و بوته‌ي گلي دور از گل‌هاي ديگر آرام آرام بر روي گور من بشكفد مرا بياد بياور»

مرا بياد بياورد آن روز كه ديگر از من نشاني در جهان نخواهد ماند. اما روح جاوداني من همچون دوستي وفادار به طرف تو خواهد آمد و در خاموشي شب آهسته در گوشت زمزمه خواهد كرد:

مرا بياد بياور

مرا بياد بياور

...

...

+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت21:2توسط مظاهر | |

جهان خسته است , تنم خسته است , دلم از این همه نیرنگ شکسته است , خدا هم شاید اینک خسته است و شاید هم رها کرده است این مردمان مردم نماها را
من اینجا بس غریبم غربتم را چاره ای نیست , پاسخی نیست , بالینی که سر بر آن فرود آرم وهرآنچه درون سینه ام تنگی کند بیرون بریزم اندکی آرامش یابم
محبت را سرایی نیست , سلامت را جوابی نیست , نگاهت را نگاه گرم مهرآمیز یاری نیست. من اینجا بس غریبم , غریبی آنچنان بر جان می تازد که جانم را برایش هیچ نایی نیست... میان این همه مردم کسی آیا نگاهم را نمی بیند؟! نگاهی خسته و گاهی پوشیده شده از اشک چندین ساله ام را آیا کسی نمی بیند؟! کسی باور نمی دارد رنجی هست, عذابی هست خشمی هست
 

و شاید هم خدایی هست...!!

قربونت برم خدا چقدر قریبی رو زمین

 

 

+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت21:0توسط مظاهر | |

 

در زمانهای قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند .....

مرد دستهایش به کار بود ، تکه نخی را با دندان کند ،

به زنش گفت : بیا این را از لب من بردار و بینداز .

زن دستهایش به سوزن و وصله بود .

آمد که نخ را از لبهای مرد بردارد ، دید دستش بند است .

گفت : چکار کنم ؟........

ناچار با لب برداشت .....

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت23:9توسط مظاهر | |

ساده بيا دست منو بگيرو

ساده نگير اين همه سادگی رو

ساده نگير اگه هنوز ميتونی

پای همه سادگيات بمونی

خسته نشو اگه تموم راه ها

پيش تو و سادگيات بسته شن

طاقت بيار اگه همه آدما

از اينکه پا به پات بيان خسته شن

آخر خط جاده ها يه خسته

بگو چقدر راه نرفته مونده

پشت دلت وقتی به خون نشسته

چندتا ترانه ست که کسی نخونده

دووم بيار خسته نشو از سفر

تنهايی تم بزار رو دوشت ببر

ترانه باش اونور آخر خط

به نقطه ميرسی بيا سر خط

به نقطه ميرسی بيا سر خط

.

.

.                                    

 چقدر سخته تو چشای کسی که تموم عشقت رو ازت گرفته و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری.

                                                           چقدر سخته

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت22:50توسط مظاهر | |

آرام آرام روزهایم می گذرند و لحظات و ثانیه هایم را یکی یکی می بازم و می بینم که شیرین ترین اوقات یک عمر را به اندیشیدن لحظه ای حماقت حراج می کنم، حماقت دوست داشتن و حماقت ابراز کردن و ابراز دوست داشتن گناه نابخشودنی است که تا مرتکب بدان نشده باشیم نخواهیم درک کرد ازین رو که قیمت ابراز را از قیمت خود باید پرداخت و هرچه خرج کنیم از قیمت خودمان کسر کرده ایم و این واقعیتی است که یا نباید تجربه اش کرد و یا اگر راه  به خطا رفتیم حتی ناخواسته می بایست تاوانش را نیز بپردازیم ، و چه وحشتناک است فکر کردن و اندیشیدن و پی بردن به مفهومی که بدان ایمان داشته بودیم و حال می سنجیم که نه ! این گونه نبوده و همه صفات نیک وقتی خوب است که اتفاقا ً خالص نباشند و در هر کدام از آنها به قدر کفایت و به اندازه ی شرایط ناخالصی داشته باشند و تردید نکنید که اینها هستند . همان گونه که شکر بی انتظار وجود نداشته و اگر بنده بداند که خدایش نخواهد داد به همان داده نیز شکر نخواهد کرد ، دیروز را در پی کودکی باختیم و امروز را در پی چاره سازی اوقات از دسترفته و فردا را هم که کسی ندیده که شاید هم نباشد ، و چه قدر جالب است که همه نگرانند و من بی خبر که همه دوستم دارند و من بی خبر که همه یارند و من بی خبر که شاید او نیز رفاقت کرده است و من بی خبرم ، ولی به جرم سکوتش نمی بخشمش و به اشد مجازات تا عبد زندانی قلبم خواهمش کرد و خود را نیز نخواهم بخشید و سوز جدایی را به چشمانم خواهم ریخت تا درس عبرتی شوم برای عبرت نیافتگان و این حکم به شرط عاقل شدن باطل شود تا بدانیم که به هر کوی از سر دل نباید رفت و یادمان باشد هرچند نا چیز ولی عقل و جسارت و خودخواهی را همواره جیره داشته باشیم که در نهایت پا قلم شده، با کاسه گدایی چه کنم چه کنم بر سر چهار راه تنهایی وجب به بخت از دست داده نزنیم
.
.
.
حرف دل :
همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او ، و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل او

+نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت12:46توسط مظاهر | |

 

www.hamtaraneh.com
میـــــــدانم این روزهـــا پر از دلتنـــــگی منی!
خودخـــــواهی نمیــــکنم بـــــاور کـــن مـــن از تو لبریزتر از دلتنـــگی ام
 و تنـــها امیـــد دســـت های تنـــهای مـــــــــن ،نفســهای گـــرم تـــوست
 که مــــرا گرم میکند
 و مـــن ایــنجا ، فقـــط شــعر میـــخوانم تـــا تــو بیــــایی و مــن هـــــم
وصــال را تصـــور کنم...
 اینـــجا ، شـــب ها هنـــوز هــم بــا خـــاطره ندیـــدنت خوابــم را بهبود میدهم
وچـــــشم به راه تــــــو هستــــم تا وقتـــی می آیـــــی
 گـــل هـــای سرنــکشیده در قلـــبم را بپـــایت پرپر کـــنم
 و منتــظرم
تا صبـــحی بــیاید تــو را ببـــینم و دســـتان زخمی از تنــهاییت را
 با بوســه هایم مـــداوا کنــــم.
 بـــاور کــــنی یا  نه دیـــگر چه فرق میــــکند؟
 مـــن تنــها مــسافر جامـــانده از زمانـــم تا اینجا بمــانم و تورا بــــه
 بهشتی بی غصه بدرقــــه کنم.

میــــــدانم تا تو هستـــي سراچه کوچه دلم غرق نوری عجیب میشود
 و من كنار تو خواهـــــم مـــــاند و تاهميشه ستـــاره ها را
 بیــــــــــــــــــدار خواهــــــــم کرد.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت6:47توسط مظاهر | |

 
دختر و پسر ایرانی
 
سیر تکامل دختر خانمها
 
 
سن 14 سالگی : تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟ میگفتن ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم
سن 15 سالگی : هر کی بهشون بگه سلام ... میگن علیک سلام ... نقاشیشون بهتر میشه » بتونه کاری و رنگ آمیزی
سن 16 سالگی : یعنی یه عاشق واقعیند ... فردا صبح هم میخوان خودکشی کنن ... شوخی هم ندارن
سن 17 سالگی : نشستن و اشک می ریزن ... بهشون بی وفایی شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگی : دیگه اصلا عشق بی عشق ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن
سن 19 سالگی : از بی توجهی یه نفر رنج می برن ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگی : نه , نه ... اون منو نمی خواست آخرش منو یه کور و کچلی می گیره ... می دونم
سن 21 سالگی : فقط سن 27-28 سالگی قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگی : خوش تیپ باشه ، پولدار باشه ، تحصیلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چی نباشه
سن 23 سالگی : همهء خواستگارا رو رد می کنن
سن 24 سالگی : زیاد مهم نیست که چه ریختییه یا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه
سن 25 سالگی : اااااااه ، پس چرا دیگه هیچکی نمی یاد... هر کی میخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگی : یه نفر می یاد ، همین خوبه ، بله
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی 
 

سیر تکامل آقا پسرها
 
 
سن 14 سالگی : تازه توی این سن، هر رو از بر تشخیص میدن . اول بدبختی
سن 15 سالگی : یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن ... از قیافه خودشون بدشون می یاد
سن 16 سالگی : توی این سن اصولا راه نمیرن، تکنو می زنن ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن
سن 17 سالگی : یه کمی مثلا آدم میشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند می خونن ... یادش به خیر اون روزها که تکنو نبود راک ن رول می خوندن
سن 18 سالگی : هر کی رو می بینن تا پس فردا عاشقش میشن ... آخ آخ ...آهنگ های داریوش مثل چسب دو قلو بهشون می چسبه
سن 19 سالگی : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تیز میشن ... ابی گوش میدن
سن 20 سالگی : از همه شون رو دست می خورن ...ستار گوش میدن که نفهمن چی شده
سن 21 سالگی : زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن ... مثلا عاقل می شن
سن 22 سالگی : نه می فهمن که زندگی همش عشقه ... دنبال یه آدم حسابی می گردن
سن 23 سالگی : یکی رو پیدا میکنن اما مرموز میشن ... دیدشون عوض می شه
سن 24 سالگی : نه... اون با یه نفر دیگه هم دوسته ...اصلا لیاقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگی : عشق سیخی چند؟ ... طرف باید باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نیست
سن 26 سالگی : این یکی دیگه همونیه که همهء عمر می خواستم ... افتخار میدین غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت12:36توسط مظاهر | |

دست بلند كردم و سويش نگاه ديده پر از اشك و دلم پر ز آه
خواستم اورا كه بگويم منم بغض گرفت راه سخن گفتنم
اشك از آن چشم ترم شد روان آه دمادم زد و كردم فغان
كرد خدا بر من بيچاره آه تو چه ستم ديده ای ای بی گناه
گفتمش ای بار خدايا تو هم گريه كنی چون شنوی قصه ام
صبر نماند و دگر از جا شدم راز دلم گفتم و رسوا شدم
پيش همه خلق شدم زرد روی او كه مرا برد ز رخ آبروی
او كه دلم هيچ ز يادش نبرد رفت و غمش را به دل من سپرد
لحظه ی ديدار كه پايان رسيد روز فراق و غم هجران رسيد
روز وداع لحظه ی مرگ من است فصل خزان زردی برگ من است
گرچه شدم پرپر اين عشق پاك باز تو در قلب منی زير خاك
 

 

****

 

آتش عشق

 گاه می انديشم،
خبر مرگ مرا با تو چه كس می گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسی می شنوی، روی تو را
كاشكی می ديدم .

شانه بالا زدنت را،
- بی قيد -
و تكان دادن دستت كه،
- مهم نيست زياد -
و تكان دادن سر را كه،
- عجيب ! عاقبت مرد ؟
- افسوس !
- كاشكی می ديدم !

من به خود می گويم :
چه كسی باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

 

 

                                                                 ****

 

وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست             

 از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست

 

 

نمیدونم خدا جونم که این چندمین بار هست که دارم این شعر رو برات پست میکنم.آخه خودت که بهتر میدونی این شعر یکی از قشنگترین شعرای زندگی منه.یکی از اون شعرایی که توی شبای تنهایی مونس من میشه و بهم دلداری میده.خدا جونم امشب میخواستم ازت تشکر کنم واسه همه چیز.واسه همه ی قشنگیهایی که به من عطا کردی.واسه لذت نفس کشیدنم.واسه اینکه تونستم معنی دوست داشتن رو بفهمم.و واسه اینکه دوست دارم.اگر نگاه مهربون تو نبود شاید هیچ وقت به عظمت عشق دست پیدا نمیکردم.شاید هیچ وقت نمیفهمیدم که چه قدر عاشقانه دوستم داری.تنها تو این شب تاریک.یه جمله دارم واسه این همه محبتت و اون اینکه        

           

         خیلی دوست دارم

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت12:3توسط مظاهر | |

تو هم ترك ، منم ترك
اينم يه درد مشترك
تو غصه دار، من غصه دار
 پس واسه چی بياد بهار
تو بی چراغ ، من بی چراغ
كی بگيرد از ما سراغ
تو هم غريب ، منم غريب
عشقا چی بود به جز فريب
تو حادثه ، من حادثه
پس كی به ابرا برسه
تو بارونی ، من بارونی
پس كجا رفت مهربونی
من بی پناه ، تو بی پناه
كافيه امشب نور ماه
من بی وفا ، تو بی وفا
چی كار كنه با ما خدا
 من بی فروغ ، تو بی فروغ
بازم به هم بگيم دروغ ؟
من بی جواب ، تو بی جواب
معنيش چيه ! اين جز سراب
من تشنگی ، تو تشنگی
كاش كه نمی گذشت بچگی
منم گله ، تو هم گله
آخر كی داره حوصله
من انتظار، تو انتظار
من باريدم  تو هم ببار
من چشم خيس ، تو چشم خيس
برام يه چيزی بنويس
منم زلال تو، هم زلال
چی كم داريم ما دو تا بال
من اولی ، تو اولی
چقدر قشنگ و مخملی
من در به در ، تو در به در
می يای با هم بريم سفر ؟
 من اعتماد ، تو اعتماد
عشق و چرا داديم به باد
من ديوونه  ، تو ديوونه
 پس كی می گه نمی مونه
من نااميد ، تو نااميد
از من و تو نبود بعيد ؟
تو شبنمی ، من شبنمی
ما مثل هم شديم كمی
تو بی صدا ، من بی صدا
پس چی شد اون همه دعا
تو پرغم ، من پر غم
جون خودت خسته شدم
تو بی گناه ، من بی گناه
يعنی همش بود اشتباه ؟
 تو خستگی ، من خستگی
پس چيه معنيش زندگی ؟
تو پر درد ، من پر درد
پاييز واسه چی می شه زرد ؟
 من كه رها ، تو كه رها
فقط بگو بريم كجا ؟
من كه محال ، تو كه محال
چی بود دوست دارم  خيال ؟
تو كه بدی ، من كه بدم
ببخش نه بد حرفی زدم
باشه بدم تو كه گلی
معجزه ای  تجملی
من كه اسير ، تو كه اسير
كی كرده ما رو ناگزير ؟
من سر حرف ، تو سر حرف
تقصير ماست غيبت برف ؟
من بی نشون ، تو بی نشون
 جايی داريم جز آسمون ؟
من پر راز ، تو پر راز
اما نداريم اعتراض
من پر شور، تو پر نور
 چرا نريم يه جای دور
 من فاجعه ، تو فاجعه
 چيكار كنيم با شايعه
 من اتفاق ، تو اتفاق
به جرم قدری اشتياق
تو عطر ياس ، من التماس
راسته كه دنيا دست ماس ؟
من اولين ، تو آخرين
 واسه تو بس نيس نازنين ؟
من عابرم ، تو شاعری
نرو كجا می خوای بری ؟
من يه كتاب ، تو يه كتاب
كاش نكشيم انقد عذاب
 من خاطره ، تو خاطره
بمون تا يادمون نره
منم كه تو ، تو هم كه من
 پس زير وعده هات نزن
من آرزو ، تو آرزو
پس آرزو كن و بگو ...

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت0:59توسط مظاهر | |

ای زیبا
خود را در عشق بیاب
نه در چاپلوسی آینه.
 
دلم امواجش را به ساحل جهان می کوبد و
گریان بر آن می نویسد:
"دوستت دارم"
 
زندگی
توانگریش را
به ثروت جهان و
ارزشش را
به دولت عشق می یابد.
 
 
آبشار می خواند
"چون رها شوم،
ترانه ام را خواهم یافت"
 
 
 
برای بار دم طاووس
افسوس می خورد
گنجشک.
 
 
توفان گرد باد
بی راهه می رود
به جست و جو کوتاه ترین راه
و ناگاه
این جستجو
در هیچ گاه
به آخر می رسد.
 
 
خدا به انسان می گوید:
"شفایت می دهم
چرا که آسیبت می رسانم.
دوستت دارم
چرا که مکافاتت می کنم."

 
نمی توانم گفت
که چرا این دل
اندک
اندک
زار و نزار می شود
نیازهای کوچکی دارد
که هرگز نمی خواهد
یا نمی داند
یا به یاد نمی آورد.
 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت11:49توسط مظاهر | |

من از یک شکست عاشقانه می آیم . بگذارهمه برای اعتراف تلخ سرزنشم کنند. شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن.
می گویند از صبح بنویس از آفتاب ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره چشمانم را شسته است. همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال. بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است.
قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش بر آید.
سقف اعتماد تعمیری ست.مدام چکه می کند. آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالی است. نمی توانم باورش کنم نه رفتنش را و نه ماندنش را.
مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند. این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است . اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید. اعتراضی نیست  کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی است. خلاصه غم سنگینی است اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد. اما همیشه حق با برنده ها نیست. می شود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد.
قرار بود حقیقت را بگویم سخت است. بی علاج است. دانستنش آدم را کم کم می کشد.گریه شبانه می آورد.
سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد. گریه می کنم با شکوه مثل اقیانوس بلند مثل اورست. او نمیشنود و نمی داند که ماه خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست .
 
 
تو کیستی که من اینگونه بی تابم
شب از قدوم خیالت نمی برد خوابم
تو کیستی که من از موج هر تبسم تو
به سان قایق سرگشته روی گردابم
 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت11:45توسط مظاهر | |